تبليغاتX
خاطرات باران چشمانم
وبلاگicon
خاطرات باران چشمانم
قالب وبلاگ
                            ادامه مطلب

                              


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1391/03/04 ] [ 0:28 ] [ سعاد ] [ ]

آسمان را گفتم :
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !!!
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !



خاک را پرسیدم :
می توانی آیا
دل مادر گردی ؟
آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم !


این جهان را گفتم :
هستی کون و مکان را گفتم :
می توانی آیا
لفظ مادر گردی ؟
همه ی رفعت را
همه ی عزت را
همه ی شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت و شوکت و شان کم دارم !
عزت و نام و نشان کم دارم !


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 20:21 ] [ سعاد ] [ ]
خواستم بگویم:
زندگی شبیه شعریست٬"قافیه" هایش با من!!
تو فقط "ردیف"باش!!
اما آنقدر وزنش سنگین بود
               که:
"قافیه"هایش را هم باختم

[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 13:15 ] [ سعاد ] [ ]

همه چیز دروغ بود!؟
گذشته٬حال٬آینده دروغ بود!؟
تاریکی شب و صبح فردا هم دروغ بود!؟
آسمان زیبا و آبی دریا هم دروغ بود!؟
باران نم نم می بارد!؟
نکند اشکهایم هم دروغ بود!؟
پاکی تو٬صداقت من دروغ بود!؟
سکوت خداوند٬گوش شنوایش هم دروغ بود!؟
می خواهی راستش را بگویم!؟
آری٬همه چیز دروغ بود!؟
دروغ بود؟؟؟؟


                                     شاعر: علی قاضی

[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 2:37 ] [ سعاد ] [ ]
             خدایا
           اخم نکن  
                

                    


ادامه مطلب
[ شنبه 1391/02/16 ] [ 11:31 ] [ سعاد ] [ ]
 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...

مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
                                                                       

[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 18:52 ] [ سعاد ] [ ]

دلم از نبودنت پر است.
آنقدر که اضافه اش از چشمانم می چکد!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 12:56 ] [ سعاد ] [ ]
  قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي؟
از كجا، وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي اما ،
اما گِرد بام و در من بي ثمر مي‌گردي
انتظار خبري نيست مرا ! نه ز ياري نه ز ديار و دياري-
باري، برو آنجا كه بُود چشمي و گوشي با كس،
برو آنجا كه ترا منتظرند
. قاصدك! در دل من، همه كورند و كرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب .
قاصد تجربه‌هاي همه تلخ ،
با دلم مي‌گويد كه دروغي تو دروغ ؛
كه فريبي تو فريب .
قاصدك! هان ، ولي ... آخر ... اي‌ واي!
راستي آيا رفتي با باد ؟ با توام آي! كجا رفتي ؟
آي ... ! راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي جايي ؟
در اجاقي - طمع شعله نمي‌بندم - خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك ! ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند.
[ شنبه 1391/01/12 ] [ 18:22 ] [ سعاد ] [ ]

نمی دون از کجا و چه جوری شروع کنم.آخه حرف زدن درمورد یکسال
یعنی ۳۶۵ روز کار ساده ای نیست.
چه بسا توی این سالی که داره تموم میشه خاطرات تلخ و شیرینی
داشتیم که دوست داریم اونها رو به خاطر بسپاریم و یا اونها رو فراموش کنیم.به هر حال امیدوارم تو حساب کتابای آخرسالمون چیزی به اسم
حسرت باقی نمونده باشه که زمان برگشتنی نیست.
آرزو دارم همهء دوستان گلم سال جدید رو در کنار خانواده و عزیزانتون
با خوشی و خرمی شروع کنید.
امیدوارم سال جدیدبرای تک تک دوستای گلم سالی پر برکت همراه با موفقیت و سلامت و تندرستی باشه.از همین جا روی ماهتون
رو میبوسم و عید و بهتون تبریک میگم
                              
عیدتون مبارک
منو هم از دعای خیرتو محروم نکنید که خیلی بهش محتاجم.
دوستای خوبم من با اجازه همگی دارم میرم مسافرت و این چند روزهء
تعطیلات رو در خدمتتون نیستم.البته حتما"بیایید دیدنم...............
دارم میرم که لحظه تحویل سال پیش داداشم باشم.
داداش گلم ،عزیز دلم دارم میام دیدنت و می دونم به اندازه دنیایی
که توش جا نشدی تو هم از دیدنم خوشحال میشی.دارم میام که
لحظه تحویل سال کنارت باشم ،نزدیک نزدیک
حتی اگر تو زیر خاک باشی و من روی خاک!
دارم میام که یه وقت فکر نکنی آباجی بی معرفته....
دارم میام عید و بهت تبریک بگم
سعید جان عیدت مبارک.

 

[ چهارشنبه 1390/12/24 ] [ 18:28 ] [ سعاد ] [ ]
نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت
مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:گاهی یادم می رودکه هستی کاش بیشتر نسیم می وزید.
                

    
حماقتهایی هستند که با یاد آوری آنها می خندیم و این حماقتها
درد آورترین خاطرات زندگی ما هس
تند
             
               
   
شاید زیبا ترین منحنی دنیا لبخند باشد
               
              


التماس به خدا جراءت است اگر بر آورده شود رحمت و اگر برآورده نشود
حکمت است.التماس به انسان خفت است اگر برآورده شود منت است
و اگر بر آورده نشود ذلت.........

[ یکشنبه 1390/12/21 ] [ 17:28 ] [ سعاد ] [ ]
سلام به همه دوستای گلم
این پست موقته ببخشید اگر دیر جواب همه رو میدم
من به همه دوستانی که لینک کردم رمزو دادم
ببخشید اگر کسی جا مونده می تونه دوباره پیام بزاره
تا رمزو براش بفرستم
همه تون رو دوست دارم و روی همه تون رو می بوسم

[ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 11:55 ] [ سعاد ] [ ]
             چند تا عکس از 

                                                 
                                       www.bahar22.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.bahar22.com
                                                            دخترنازم
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 19:0 ] [ سعاد ] [ ]

دوری از چشمان تو آرام، جان را می کشد
این شب بی ماه تار است آسمان را می کشد
بعد تو من مانده ام با چشمهء بغضی عظیم
آب شور اشک من این تشنگان را می کشد
هیچکس باور ندارد، راز این مرگ غریب
داغ دیرین جدایی عاشقان را می کشد
میروم من از برت تا عشق را پنهان کنم
گرچه اندوه جدایی ،هر دو مان را می کشد

[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 15:25 ] [ سعاد ] [ ]
پوسیدم از تو خونه موندن.با امروز ۱۸ روزه که پامو از خونه بیرون نذاشتم.
امروز هوا خیلی خوبه هوس کردم برم بیرون تا یه بادی به کله ام بخوره.
هر چند که بیرون رفتن اینجا،توی این شهر خیلی هم ذوق و شوق نداره.اینجا یه شهر کوچیکه البته نه از اون شهرهای کوچیک و با صفا که همه همدیگه رو می شناسن، نه، اینجا یه شهر جدیده
شهری که هیچکس هیچکسو نمی شناسه و مردمش هم تمایلی به شناختن همدیگه ندارن شهری که همه چیزش به قولی از روی اصول ساخته شده
خیابون ،پیاده رو ،پارک ،مدرسه ،مغازه، مسجد، اداره، هر کدوم توی جایی خاص از شهر قرار گرفتن.
انگار اینجا همه چیز با خط کش اندازه گیری شده .وقتی پا تو خیابون میذاری حس میکنی عینهو آدمهای عصا قورت داده خیلی مستقیم و راست بایدبری و بیای.
اینجا مرکز خرید نداره. از مغازه های رنگ و وارنگ خبری نیست. مرکز تفریحی و پارک آنچنانی هم نداره.البته جاهایی برای فضای سبز و گل کاری هست اما تو این زمستون ............................................................
اینجاکتابخونه نداره ولی در عوض خیابونهای خلوتی داره طوریکه اگر کسی
از خارج از شهر بیاد با خودش میگه:به به چه شهر متروکه تر و تمیزی!!!!!!!!!!!!
البته این شهر کوچیک یه دانشگاه داشت وما هم  دلمون خوش بود حداقل دو تا موجود جنبنده توی خیابون می بینیم. اما همونم منتقل کردن به چند کیلومتر دورتر از شهر(بیچاره دانشجوها مردن از این همه امکانات)
اینجا بیمارستان نداره ولی یه درمانگاه مثلا"شبانه روزی داره که خدا نکنه گذرت به اونجا بیافته.البته این درمانگاه هم قضیه داره:
یه روز صبح ساعت چهارو نیم از درد شکمم مجبور شدم برم درمانگاه البته بماند که تا ساعت ۵
همه آژانسها توی خواب ناز بودن. خلاصه بعد از کلی معطلی منشی درمانگاه که با در زدن ما از خواب بیدار شده بود کمی چشماشو مالوند و خمیازه کشید و کش و قوسی به بدن مبارکشون داد تا دفترچه
رو گرفت بعدش هم که منتظر موندم تا دکتر کشیک،نسخه پیچ داروخانه(البته مثلا"داروخانه چون  یخچال خودمون داروهاش از قفسه داروخانه بیشتربود)و تزریقاتی همه یکی یکی از خواب بیدار شدن.خوب شد نمردم 
با لاخره آمپول زدم و بیرون اومدیم .هوا روشن شده بود و عقربه ها ساعت هفت و ده دقیقه رو نشون میدادن.خلاصه آماده شدم که تو همچین شهری برم پیاده روی .پاموکه تو کوچه میزارم اونقدر خلوته که دختر کوچولوم با اون زبون شیرینش میگه:مامان همسایه ها خوابیدن؟
میگم:آره مامان خوابیدن.
میگه :الان که وقت خواب نیست؟
میگم :هر کسی هر وقت خوابش بیاد میخوابه.دوباره می پرسه:پس چرا صبحها که من
خوابم میاد میگی بسه دیگه الان که وقت خواب نیست؟جوابی ندارم بهش بدم یه چشم غره بهش میرم
میگم :دوباره شروع نکن(آخه خیلی سوال می پرسه)طفلی انگار می ترسه با همون زبون شیرینش
میگه چشم مامان گلم.دستش رو میگیرم می پرسم خب تا کجا بریم میگه:تا اون کوه ها!!!!!طفلی راست میگه اینجاکه تا نداره چون چندتا خیابون رو که بگذری شهر تموم میشه!!!!!!!
خلاصه اومدیم پیاده روی اونم توی یک شهر جدید
[ یکشنبه 1390/12/07 ] [ 17:6 ] [ سعاد ] [ ]

                                                      عکسهای
                              painting clown with dripping paint     
                جالب و دیدنی
               ghost face
                  ادامه مطلب
         
                        
                            


ادامه مطلب
[ شنبه 1390/11/29 ] [ 21:57 ] [ سعاد ] [ ]
                        خصوصی

          لطفا"تقاضای رمزنکنید واسه دل خودم نوشتم


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/11/27 ] [ 17:50 ] [ سعاد ] [ ]


قسمت نشد با تو کمی گفت وگو کنم
با این دل شکسته تو را رو به رو کنم
قسمت نشد که لحظه غمگین رفتنت
با اشکها مسیر تو را شستشو کنم
بوسیدنت که هیچ،بغل کردنت که هیچ
حتی نشد، تو را به دل سیر بو کنم
از یادها گذشتی و در بادها گم شدی
حالا حضور تو را کجا جست و جو کنم
قسمت نشد..تو رفته ای و من ماند ه ام
که باز باید، تمام عمر تو را آرزو کنم

[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 16:3 ] [ سعاد ] [ ]
 امید

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي‌گشت و به عقب خيره مي‌شد . ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد .
فرشتگان پرسيدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت.
               جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

کور واقعی

« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ،به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوندبه در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»

                جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن  

تقسیم دنیا

« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت ، دید که بهلول ، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد وبه شما چه قدر؟
هر چه سعی می کنم ، می بینم که به من بیشتر از دو ذراع (حدود یک متر) نمی رسد وبه تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد
                 
               جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن




 

[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 13:1 ] [ سعاد ] [ ]

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
  مهربانی هیچ معنایی نداشت


    ( ادامه مطلب)حتما"بخونید جالبه


ادامه مطلب
[ شنبه 1390/11/22 ] [ 19:30 ] [ سعاد ] [ ]
[ شنبه 1390/11/22 ] [ 1:11 ] [ سعاد ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به وبلاگ من خوش آمدید.این صفحه رو درست کردم برای دل نوشته های خودم که یک جای خاص داشته باشم متعلق به خودم حتی توی دنیای مجازی.

(دیدن پیام هاتون تنها اتفاق قشنگیه که میتونه تو یک روز برام بیفته)

امارگیر حرفه ای سایت

Girl Icons m0zhgan icons Button Graphics Button Graphics Button Graphics Button Graphics Button Graphics آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

Random Icons Random Icons